چند روزیه دعای هفت صحیفه رو پخش میکنم ، کارد ب استخونم رسیده از استخون رد کرده ب تار و پود رسیده ، حس بی حسی دارم ، انگار که ی جسدم تو یه سردخونه ، خستم ، مغازه کاراش تلنبار شدن ، خونه همینطور ، دلم میخواد سلامتی ن دوباره برگرده ، چندساله زندگی نکرده ، خودم از بس دل بستم و پاره شد دیگه دلم جیگر زلیخاست، ادم پیش خودش میگه تجربه کسب میکنم اما ی روزی همین تجربه ها خفش میکنه ، مثل کارد میمونه ، ی سمتش پارت میکنه و ی سمتش زجرکش ، ادم مگه میتونه بدون ارتباطات زندگی کنه؟ زندگی نکبتی میشه ، در ابعاد پیشرفته تردلشمیخاد یکی مخصوص خودش باشه مال خودش باشه، تلاش میکنه و تلاش میکنه و تلاش میکنه و میبینه همه ادما در نهایت یجورن ، همه در نهایت بهت زخم میزنن و میرن.