این ایام هر فرصتی که تنها بشم میشینم زار زار گریه میکنم ، نگران سلامتی خواهرمم از بعدازاون شب بیمارستانی ی ترس و وحشت عجیب غریب تری پیدا کردم ، همشم ک خونه تنهاست و یجورایی سختمه صبح بیام مغازه ودوباره برگردم خونه ، این سه چهار روزی ک گذشت دخل بشدت افتضاح بود، بدهیا جمع شدن و حجم فشاری که داریم تحمل میکنیم خارج از ظرفیته ، دیشب داشتم میرفتم خونه زدم کنار زار زار گریه کردم اینقد گریه کردم که بقیه اشکام بعداز تموم شدن گریه هام تو مسیر چکید، پشت فرمون سخته گریه کردن اما مجبورم ، امروز زودتر اومدم مغازه ، کرکره رو کشیدم پایین و رفتم بالا ی دمنوش ارامبخش درست کردم و هق هق گریه ، اینقد گریه کردم ک وقتی اومدم پایین چشام بزور باز میشد ، من مطمئنم ته این مسیر یه نوری هست ، فقط باید دوووم اورد و نمرد .