لطیف اخرین ایستگاه حیات نبود و نخواهدم بود ، مشکل اینجاس که دلم از اعتماد به شخص بعدی زیاد از حد متعارف آسیب دیده ، هیچکس قد خودم مقصر نیست ، مستحق بدترین سرزنش هام ، مشکل اینجاست من زود دل میبندم ، زود اعتماد میکنم در حدی که گذشتن ازاون ادم برام مرگ اور میشه اگرم اون ادم اذیتم کنه حرص میخورم فحشامو میدم زمین وزمانو بهم میریزم اما نمیتونم برم ، مگه اینکه ازش اونقدری خوشم نیاد که باید ، مشکل اینجاست لطیف ی کتاب کامل بود از ادمی که دوستش دارم ، هرچند این کتاب قبلا یک بار افتاده بود تو دریا و بزور نجات پیدا کرده بود و وقتی به دست من رسید به سختی میشد فهمید چی نوشته ، خیلی از صفحات کنده شده بود خیلی از عبارت ها ناخوانا شده بود و خیلی جاها جوهر پس داده بود ، میشد دوستش داشت ، میشد تحمل کرد همه ی این نواقص رو درصورتیکه اون هم کمک میکرد ، نخاست و این نخواستن همونقدر که میتونه برای من نجات بخش و آزادی بخش باشه ، میتونه تا اعماق وجودم رو بسوزونه و خاکستر کنه ، سعی میکنم درکش کنم که چرا نموند و این بیشتر میسوزونه من رو ، تنهایی من رو و تمام روزهای تاریک و روشن گذشته ، حال و آینده.