خسته بودم از دل بستن های گاه و بیگاه بی سرانجام ، از چشم های هیز و نگاهای مشمئز کننده ی مردم که فوضولیشون هیچوقت تمومی نداشت و نداره ، ازاینکه خودم همیشه مرد خودم بودم و دستم رو زانوی خودم بود ، دلم میخواست همه ی اون دل شکستگی ها ی ذره اش حداقل جبران بشه ، یه ادم وجود داشته باشه که دیگه نره ، مثل بقیه دنبال خوش گذرونی و مسخره بازی نباشه ، واقعا بخواد منو ، نشون بده که میخواد و دلم گرم باشه هرچقدم ازهم دور باشیم بازم دارمش حتی اگر بین مون فاصله بیوفته ، دلم میخواست ی نفس راحت بکشم ی شب ، از بالاخره محقق شدن تمام رویاهام نه ، بخشیش هم راضیم میکرد ، اما ، هروقت باخودم گفتم این یکی مث بقیه نیست این با بقیه فرق داره این بهتره این دیگ واقعا دوستم داره سرش ادعا داشتم کلی جلوی بقیه ازش دفاع کردم ک شماها نمیدونید ولی اون بیشتر میخوادم ، رفت.