پشیمونم که روز اخر یه تیکه از موهامو قیچی کردم بافتم بهش دادم ، همونم بزور برد ، میگفت نمیخام چیزی باشه که یادت بیوفتم ، فکرمیکنم با همین فرمول زن قبلیشو فراموش کرد، سر گذشتن از اون پیر شد ، سر من جوون ،چون اون تمام چیزی بود که از دنیا میخواست و من چیزی بودم که فکرمیکرد از دنیا میخواد اما وقتی جلوتر اومد دید نه ، بدردم نمیخوره اما بدم نیست تا تنور داغه بچسبونم ، آخ که سوختم ، آه از این سینه ی پردرد که بد سوختم ازاین یکی ، ادم هیچوقت نمیدونه اخرین باری که کوپن شو خرج میکنه کی خواهد بود و من زمانی که اومد تو زندگیم هیچ کوپنی نداشتم و از تیکه تیکه ی خودم گذاشتم تا چیزی بهم نریزه ، بهم ریخت ، بدهم بهم ریخت ، دیگه هیچی دلم نمیخاد ، دیگه حتی خودشم که برگرده دیگه دلم تاریک شده ازش ، روحم رو کشت ، قلبم رو کشت ، همیشه همینطوریه ، من حتی اگر ازدواج هم بکنم همیشه تو زندگی قراره احساس حماقت بکنم ، در واقع نه میتونم با کسی دوست معمولی باشم نه فازی داشته باشم نه مثل این شاسکول ک با وعده ی میخوامت میخوامت چوب حراج بزنم به دار و ندارم و وقتمو هدر بدم ، روپیشونیم نوشته ۱۳ ، چیزی تا سی سالگی نمونده ، همیشه میترسیدم، الانم میترسم ، نه از سی سالگی اونکه مهم نیست ازاینکه توی بهترین دوران زندگیم نتونستم ادم جوان و مناسب خودم رو پیدا کنم و احساس تنهایی شدیدی میکنم و نمیتونم بغیراز خودم و این مغازه کسیو جا بدم ، الان دیگه اگر انتخابی هم باشه زیر سن خودمه ک اوناهم کله شون داغه ، میان که زخم بدتری بزنن و بازی بیشتری بدنت و بعدم برن ، بزرگتراشم یا افسردن یا بی پول یا ترشیده یا عقده ایی یا جدا شده یا متاهل یا شکست عشقیخورده ، غیرازاینه؟ رو یه تابلوی بزرگ مینویسم که هرچقدم ادم موفقی باشم اما فقدان یک شانه یک آغوش امن محرم تا ابدالدهر در این زندگی خالیست، وسلام.