امروز بی نهایت مضطربم ، دلشوره های شدید ، درحدی که ظهر باوجود ناهار خوبی که به خودم تقدیم کردم اصلا نتونستم پلک روی هم بزارم ، چشمم به ی کلیپ از شهلاجاهد و ناصر محمدخانی خورد و باز سرچ ها و خوندن ها ... ماجرای یک عشق ، یک هوس ، یک قتل و مردی که باجود همه ی این خون ها با خیالی آسوده همسر سومش رو هم میگیره !
حقیقتن ازاینجور قصه ها میترسم ، اما بازهم به سمتش میرم ، اینقد میخونم و میبینم تا چیزی از مغز و اعصابم باقینمیمونه ، ی فیلم دیدم ، یادم تورا فراموش ، اقتباسی از این داستان بود ، هرچند سخفیف و سطحی اما جالب بود ، با این حال بشدت معتقدم قتل زن اول کار شهلا نبود ، از چشم هاش میشه فهمید بغیرازاون مثل یک وکیلی که موکلش چند قدمی تا چوبه ی دار فاصله ندارد نشستم و همه ی احتمال ها را یکب یک بررسی کردم ، عجیبه که من بعداز سالها ک استخوان های شهلا هم کاملا پوسیده شده متوجه بی گناهی اش شده باشم و ۳۰ ۴۰ قاضی درجه یک نفهمیده باشن!
شاید دارم احساسی ب قضیه نگاه میکنم ، شایدهم این جریان چیزی از احساس باقی نگذاشته باشد ، دختر ۱۴ ساله ایی که شیفته ی یک فوتبالیست معروف میشود ، بعدتر ها صیغه ی او ، زن اول روحش هم خبر ندارد، فکرکنم توی ادم های معروف این یک روال متداولی باشد، در هرصورت هرچقد هم شهلا به زن اول ان حیوان حسادت کند بازهم دست به قتل نمیزند! اگر همبکشد قطعا توانایی ت.ج.ا.و.ز به ان زن را نمیتواند داشته باشد.