این ور سال ، همیشه دلگیر و تاریک ست ، ان ور سال همیشه پراز ترس و وحشت بی انتها و دست و پا زدن برای جور کردن یک گونی پول برای اجاره ها و کرایه های گران تر شده و فصل تمدید هاست ، این ور سال یک جور عصاره مان گرفته میشود و آن ورش یک جور دیگری.
دلم چه میخواهد؟
دلم یک عالمه صحبت میخواهد ، مطالعه ی چیزی که جذبم بکند میخواهد ، تماشای مستند ، کلیپ طنز مرتب آپدیت و فیلم و سریال مجذوب کننده میخواهد ، تور کویر بدور از شلوغی و جنجال و قرتی بازی ، یک کنج تاریک روی تلی از خاک میخواهد و موزیک و دلم که برای تمام ان حس و حال قیلی ویلی برود ، دلم ترکیه میخواهد ، رستوران بوراک و منوی نامحدود و یک معده ی سالم و یک نفر که تضمین بدهد تا اخرین روز اقامت قرار ست تمام وعده های غذایی ام را بوراک با دست خودش بپزد و جلوی ام سرو کند ، دلم سر زمین های پر آب و جزیره های نقاشی شکل میخواهد ، جاهایی که درعمرم فکرش را نکرده باشم که وجود دارد ، دلم میخواد برای مدت زمان نامحدودی برای خودم باشم ، زنده باشم و جسم داشته باشم و از هیچ چیز نترسم ، این چیزهایی که میخواهم هیچ وقت حالم را خوب نمیکند اما میتواند مسکن مقطعی برای دردهای تاب نیاورده ی قدیمی باشد ، یک جور رشوه ی گران قیمت برای دیر تر مردن ، این روزها احساس بیماری میکنم ، علاوه بر روحم ، جسمم هم درگیر مریضی های مختلفی میشود ، شرایط زندگی بدجوری روی اعصاب ست ، تقریبا همه در شرف اقسام سکته هاییم و چشم انتظار خبری از بهبود آبجی بزرگه ، این روزها دائم خانه نشین ست ، دیگر حتی قادر به سرکار امدن و بالا قایم شدن هم نیست ، بابا تقریبا کل کائنات را بهم گره زده و با خدا هروز شاخ تو شاخ میشود ، مامان با وجود اینکه نقش بسزایی دراین وضعیت دارد انقدر شکسته و پیر و مظلوم شده که وقتی به خانه ی دوم مان ، جایی که من و خواهرم برای فرار از خانه اول و بهم ریختگی ها وشلوغی ها و اختلاف های نامحدودش ، اجاره کردیم می آید انقدر کارمیکرد که همه ی خلقت را شگفت زده میکند بعد هم صبح خون همه را در شیشه میکند که یکی من را برگرداند خانه ، ماها فقط هرازگاهی خانواده میشویم ، ان هم خانواده ایی که کشتی هایشان شدیدا شکسته است و وانمود میکنند زندگی بیرون از این خانه هنوز جریان دارد...