ساعت 6 از خونه زدم بیرون ، توی راه با صندلی خالی کناریم حرف زدم با فرض بر اینکه کسی هست ، دم غروب بود ، داشتیم اهنگ کجایی عرفان طهماسبی گوش میکردیم ، موقع رسیدن ب پل بغضم ترکید سرعت بالای صدتا چشمامم درست نمیدید کماکان هم داشتم با صندلی خالی کنارم بلندبلند دردول میکردم ، دیدم چقد ب مراتب بیشتراز حضور بعضی مدعیان اروم تر میکنم ، شکل دیوونه ها که با ی دوست خیالی صحبت میکنن ، نزدیک محل کار اشکامو پاک کردم و با بی حوصلگی فراوان اومدم سرکار.