ازاین ms خوشم نمیاد ، چهرش جذبم نمیکنه ، رفتارش اخلاقش کارش ، خیلی مرموزه هرچند خودش میگه نیست ، دیشب بهش گفتم اصلا میدونی چیه من بهت اطمینان ندارم تو خیلی شبیه متاهلایی و کلی حرف دیگه بارش کردم و خیلی ریلکس و با ارامش جوابمو میداد ، تقریبا ب هیچ خواسته ایی از طرف اون محل سگ نمیدم و تنها کاری ک میکنه غصه خوردنه ، اصلا درکشنمیکنم، بهش گفتم چی هستیم چی قراره باشیم گفت چرا عجله میکنی بهش گفتم وقتی حالم بده تو کجایی من کجام گفت میام دیدنت یعنی هرچی من میگفتم ی جواب تو استین داشت اخرشم ازم قول گرفت ک صبرکنم ! مجبور شدم بگم باشه ، شاید حرفاش تاثیر کوچیکی روم گذاشتن ولی واقعا جذبش نشدم و وقتی ازچتش اومدم بیرون اسم ع ک ب چشمم خورد عذاب وجدان گرفتم با خودم درگیر شدم باخودم نشستم منطقی فکرکردم دیدم اینارو هم رفته ی ادم درست ازشون درنمیاد برا من ، یکی عاطفیه یکی منطقیه یکی بچس یکی بزرگه یکی سنش خوبه منتها عنه ، هرکدوم اینا مث گوه چسبیدن ب من مقصرشم کیه ؟ خودم ، چون واقعا نیاز دارم ب حضور کسی در این زندگی حتی اگر گند بزنه ب احوالاتم.
اونقد به ع فکرمیکنم که دارم منفجر میشم ، نمیدونم چرا اینقد ذهن تخیلیم گشاد شده ، باخودم گفتم این همون بهتر ک وقت نداره با من حرف بزنه! میزد ک من از دیگه اینجا بند نمیشدم ، بعضی وقتا خودت نمیدونی از ی نفر چجور حسی قراره بگیری ، متاسفانه اون حسی ک نباید بگیرم رو از ع میگیرم و این من رومیترسونه ، دیشب وقتی اونطور حرف زدیم ک البته اون منظوری نداشت و کلا حرفشو زدو من بحدی عصبی بودم بد برداشت کردم و حقم داشتم ، دو روز بود ک ازش هیچ خبری نبود از اون شب و خیلی دلم تنگ شده بود براش ، اینقد پکر بودم که انگاری جونم داشت از چشام میزد بیرون ووقتی اینستا پیام داد فهمیدم ک نه واقعا دوستم داره ، هرچند کم و کوچیک ، دیشبمیگف چرا حلقه دستته استوریامو دیده بود بهش گفتم اولا حلقه نیست بعدشم دست راستمه قانع نشد ، منظورش این بود شاید کسی ازش خوشت بیاد بعد تو ب دروغ بگی متاهلی یا این عکسارو ببینه ب منظور بد بگیره بهش گفتم کسی کبا چهارتا عکس قید منو بزنه همون بهتر بزنه ، یاد لطیف افتادم که رفته بود استوریامو دیده بود میگف باکی بودی قبلا!
در حال حاضر ذهنم برای تمیز بیرون دادن حاضر نیست و خیلی گیجم.