آخرین پرتگاه امن !

[ایستاده بر روی لبه ی تاریک دنیا]

456

صبح قبل اینکه ن بیدارم کنه داشتم کابوس میدیدم ، هنوز حالم جا نیومده ، فکرمیکنم بخاطر حرفای دیشبمونه ، چرا ادم کسی ک قربون صدقه اش میره رو ول میکنه میچسبه ب کسی که هیچ‌ بویی از عاطفه نبرده ، احساس میکنم خودم رو میبینم، ع از جهاتی خیلی شبیه منه ، هر شبی ک شب بخیر میگیم باخودم میگم این دیگه بار اخریه ک باهاش حرف میزنم اما دو روز بعد یا من یا اون پیام میده و تا صبح کلی چت میکنیم ، دیشب بحث کشیده شد سر ازدواج گفت من هیچوقت ازدواج نمیکنم چون ادم مسئولیت پذیری نیستم ، یکم سر ب سرش گذاشتم ولی جدی بود ، ازم پرسید بخاطر چی باهاش حرف میزنم بهش گفتم هیچی و از اون پرسیدم گفت از صحبت کردن و کل کل کردن باهات خوشم میاد ، واقعا هم هیچ انتظاری ازش ندارم ، هیچ‌ادمی رو بزور نمیتونی مجبور کنی که باهات صادق باشه مهربون باشه و درکت کنه ، دیشب بهش گفتم‌که زبونم از خنجر تیز تره ، بهش گفتم یجوری ازت پاره میکنه که خودتم نمیدونستی ک اصلا هیچ جایی ازت وجود داشته ، نمیدونم چرا این حرفو بهش زدم ،فکرکنم حرصم گرفت از ی سری چیزا ، ازاینکه توقع دارم باهام خیلی بهتر رفتارکنه اما اون شخصیت خشک و جدی داره حتی شوخی کردنشم جدیه ، اصلا نمیخنده مگه اینکه بفهمه ی چیزی گفته ک منو تونسته حرص بده ، فکرمیکنم بخاطر اینه ک مونده ، ی شخصیت متفاوت سوای از دخترایی ک تاحالا دورش بوده ، دخترایی ک شاید ب قدر من ساده نبودن و این نتونسته تسلط کافی رو روشون داشته باشه، یکی دوجا تو حرفا وقتی ک حرف میزنیم من ی چیزی میگم مثلا ی اهنگی ک دوست داری بده یادگاری یهو برمیگرده میگه مگه میخای بری ...

دوسدارم اگر قراره برم یا بره قبل ازاینکه غرور‌یکی از ماها زیرپای دیگری له بشه اتفاق بیوفته، میتونم و میتونه اون چیزی ک میخام و اون نمیخاد اتفاق بیوفته اما ب یاد اوردن ع با همین اخلاق تخمی و نچسب و این لبایی ک عادت کردن ب اخم خیلی دلپذیر تراز ادمیه ک بیاد بچسبه بمن و اعتراف کنه ک ازاول مثلا دوستت داشتم ، که چی بشه ؟ اعترافش ب چ درد من میخوره ؟ حالتی رو میخام که بدرد من نمیخوره ، ع دقیقا ادمیه ک بدردم میخوره تو زندگی و باید داشته باشم ولی ازش فرار‌میکنم‌، ازش میترسم و دوستش دارم ، مجموعه ایی از حس های قاطی و شلم شوربا ، چندین بار امتحانش کردم که برخلاف میلش رفتار کنم و باخودم گفتم دیگه اینبار میره اینبار سرد میشه یا تغییر‌میکنه ولی همونطوریه ک بود ، تو این ادم رنج های زیادی میبینم، ترس و تنهایی و بی‌محبتی زیادی میبینم ، تو این ادم ادمی رو میبینم ک شاید یکبار شاید بیشتر دل داده و دل سوخته و نه اینکه نخواد میترسه ازاینکه از در عشق و علاقه و محبت خالصانه با کسی داخل بشه ، ب منم میگه خبری از ازدواج نیست و فلان ک پسفردا روز نگم بهش عه پس چرا منو نگرفتی...

ترسای ع ، بدجوری ترسای منم هست ، انگار که روبروی یه آیینه نشسته باشم و خودم رو ببینم ، این دوستی قراره تو نطفه خفه بشه یا به صورت کجدار و مریض طی بشه؟ اصلا نمیتونم حدس بزنم.

آخرین پرتگاه امن !
infoدرباره من
[آخرین پرتگاهِ امن ]



---------------------------❄
میخواهم در اینجا بنویسم از این ببعد...
از رنج!رنج انسان شدن و انسان ماندن...
به قول شاملو ,,, کوه با نخستین سنگ ها آغاز میشود و انسان با نخستین درد...
..............................................❄
codeکدها

رز موزیک