دیشب اقای X و Y اومدن خونه برای ادامه ی کارا ، تا ساعت ۲ ونیم طول کشید دیگه از گشنگی میخاستم بمیرم ، مجبور شدیم اقای Y رو برسونیم درخونش چون تو اون تایم اسنپ هم گرون بود هم پیدا نمیشد و هوا سرد بود ، اینقد بد رانندگی کردم ک گفتم الان از پشت ی پسگردنی نثارممیکنه ، طفلک خیلی مظلوم و ساکت بود و کلی عذرخواهی وتشکر کرد بعداز اون اقای ر زنگ زد قرار گذاشتیم دم ایرانخودرو دوئل کنیم ، اینقد خسته بود میخاست بمیره منم از اذیت کردنش دریغ ننمودم دیگه بعدش خدافظی کردیم گازشو گرفتیم رفتیم گفتم بنزین بزنیم پیچیدیم دیدیم عه ایناهاشن که ، چشاش گرد شد مارو دید اینقد خندم گرفته بود برای ماهم بنزین زد و بعدش رفتیم ، دیشب ۴ صبح شام خوردم ، منتظریم ببینیم عن خانومش تشریف میبره شهرستان که بریم باهم سفر.