امروز یه خوابالوی شادم ، شاید از درون اونقد شاد نباشم اما سعی میکنم انرژیم رو بالا نگه دارم تا واسه این چند روز اینده ک کنار عروسم شاد باشم و کمتر بهم فشار بیاد ، کت سفید بدون شلوارم اماده شده و فقط دکمه میخواد ، دیشب از دست مردم عصبی بودم و تو خونه یکم غر زدم سر خواهرم منتها بعدش عذرخواهی کردم ، طفلک خودش حالش جالب نیست و منم قوزبالاقوز ، امروز دیدم اون پارچه اصلی پیراهنی بلند رو الگوش رو کشیده و بریده ، سه چهار روز بیشتر تا عروسی باقی نمونده و هنوز اماده نیست ولی ان شاالله اماده میشه.
نمیدونم چرا ب دلم نیست با کت وشلواربرم! هرچند هیکلم رو خیلی بهتر نشون میده ولی دوست ندارم ، این مدت خیلی خیلی لاغر شدم ، میترسم این پیراهنی ک داریم میدوزیم به تنم نشینه و دلم بشکنه ، امروز عکس دختر خالمو دیدم مدل عروس شده بود، اون از من لاغر تر بود تا دو سه سال پیش و حالا چاق تر و پر و خوشکل تر، خیلی عکسش قشنگ بود ، هرچند اون چشم رنگی و بوره و من سیاه و موهامم ک ی مدت پیش پسرونه کوتاه کردم ، نمیدونم چرا ولی حس خوبی ندارم از خودم و زندگیم ، ای کاش موهام بلند بود و میتونستم احساس بهتری داشته باشم.