من یه احمقم ، تمام دیشب رو با سردرد گذروندم و تا هفت و نیم صبح یکسره کابوس دیدمو غلت زدم و بخشزیادی از روحم هشیار بود و این مجموعه ی شگفت انگیز باعث شد که هم حالم هم روزم به کثافت کشیده بشه ، من یه احمقم چون خودم رو درگیر کارها و ادم هاییمیکنم که هیچ سنخیتی با من ندارن ، به ادم های دوریکه هیچوقت اسمم روهم حتی یادشون نمیمونه جوریخوبیمیکنم که انگار قراره برام سفینه هوا کنن ، من یه احمقم ، چون کمتر از یکساعتدیگه دارم دنبال دختری میرم که اصلا دوست من نیست و هیچ سنخیتی باهاش ندارم و صرفا حکم یه اسنپ و ی همراه مفت و ملاش رو دارم که چند روز خودش رو براحتی در اختیارش قرار میده ، من یه احمقم ، باوجود ریدمان های بسیاری در طول دوره زندگانیم بازهم به خوشحالی قلب ادم های دور اهمیت میدم ، برای بیماری هاشون برای تولد هاشون برای خوشحالی هاشون و درست بعدش اون ادم قابلیت نابود کردن من رو دارا میشود و از خراب کردن حالم چیزی دریغ نمیکند، من یه احمقم چون امروز حالم خوب نیست ، حالم اصلا خوب نیست و دلم گریه میخواد ، با ایینوجود اون بیرون دنیایی در جریان ست و ادم هایی که خوشبختی های بسیاری برایشان درکمین است.