یا خیلی بیدارم یا خیلی خواب ....
همه چیز رو رها کردمدر عین حال توی سرم مرور میشن ، هر تصمیمی که توی سرم دارمبعدش ی سوال بزرگتوی سرم میاد ، این ادم رودوسداری ؟ اگه ارهچرا ، این شرایط رو دوسداری ، چرا ، اینغذارودوسداری ، تو هر جریانی خودم رو به چالش میکشونم ، ارتباط با این ادم رو دوسداری ، نه ، اگرنه پس اگر الان نبود تو وضعیتت چطور بود ، اگر بد پسچرامیخوای ازش جدا بشی ، حسمیکنمدر گردنه ی حیرانم ، ارتباطم با خانوادم دیگه در حد تلفنهمنیست ، هیچدوست بدرد بخوری که بشه روش حساب کرد رو در شعاع نزدیکخود ندارم ، به هجو رسیدم ، به خستگی از ارتباطات مجازی و متمادی این صدسال اخیر به اینکه ادم ها در هردو گروه واقعی ومجازی بسیار آسیب زدند ومیزنند و نمیدونم دقیقا با زندگیم میخوام چه غلطی بکنم ...
این حس بلاتکلیفی که کلوجودم رو گرفته داره منو می گاد و هیچکاری از دستم ساخته نیست ، تحمل ادم های معمولی و گذشتنازادمایسطحبالای دلخواه ، کار سختیه ، اینسال هایی که به هیچ گذشت میتونست بهترازاین سپری بشه ، شبیه اضافه ی برنجیام که از مهمونی چندسال پیش مدام توی یخچال اینور اونورمیشه ، دارم کپکمیزنم دارم خشکمیشمدارمناامید میشم، نه اونقد خوبمکه بتونمبه رابطه ایی زندگیببخشم و نه اونقد بدم که بتونم برای همیشه از اون ظرف و یخچال به بیرون ریخته بشم، تحمل زندگی همیشه سخت بوده و حالا حسمیکنمتوی این عالمواقعا تنهام ، باوجود ادم هایی که بیشتر شبیه سیاهی لشکرن و بود و نبودشون ذره ایی اوضاع روحیوروانیمنروبهبود نخواهد بخشید ....