زن داداش گارفیلد امروز بچه ی مشکوک به سندروم داون ش رو سقط کرد ، گفت که کیسه ی اب رو پاره کردن و یکی دوعضو بچه رو کندن تا بکشنش بیرون ، ازاین خبر خیلی ناراحت شدم ودلم گرفت، گفت که نمیتونستن غسلش بدن و مجبور شدن تیممش بدن و گارفیلد خودش خاکش کرده ، اینقد حالش بد شده که ساعت ۴ صبح شام خورده بود و با اینکه نیم ساعت پیش شبخیر گفت و رفت بخوابه میدونم که احتمالا هنوزبیداره ومیدونم که گریه کرده ، هرچند مرد ها دوست دارن همیشه قوی و محکم به نظربرسن اما وقتی میفهمم گارفیلد حتی باوجود اینکه همچین روز سختی رو که خودش هم اعتراف به سخت بودنش کرده رو داشته چطور اینقدر دلسوزانه میتونه به منی که درگیر بیمارستان رفتن خواهرم بودم و حالم اصلا خوب نبوده رو اهمیت بده و حتی اجازه بگیره که بیاد به دیدنم تا حالم بهتر بشه و من در برابر این توجهات انگاری یخم شبیه به ی تیکه یخ بدرد نخور که دنبال لقمه ی چرب تریه دنبال هرچیزی که بیشتر فریبش بده دنبال هرادمی که بیشتر اذیتش کنه و بیشتر حقیرش کنه ، انگاری چشم هام دیگه مال خودم نیستن، ادم های خوب هیچ جایی توی قلبم ندارن و حضورشون در کنارم دیگه حسی در من زنده نمیکنه ، هرچند میدونم الان داغم و سودای تخیلات تخمی زیادی در سرم هست ، ادمارو تا وقتی داری نمیفهمی و وقتی که ازدست دادی مدت زمانی رو براشون عذاداری میکنی.