زندگی همیشه یک بازی متفاوت در آستین دارد ، یک روز بالای بالایی و یک روز قعر جهنم در آن پایینه پایین ، جایی که هیچکس صدایت را نشنود جوری که دست هیچکس بهت نرسد ، آنقدر آنجا میمانی تا برای رنج بعدی شارژ شده باشی ، اگر یک روز میدویدم برای تشکیل روزهای خوش این دو بزرگوار( خانوم ف و آقای ابو) ، امیدی داشتم ، پس از آن با حضور آدم های بسیاری ، امید قوت گرفت، یکی پس از دیگری رفتند و آمدند ، سرخوش بودم ، از دو ناحیه ، اینکه یک دوست صمیمی متاهل دارم ک برای خودمرا جر دادم ، خانه شان نزدیک خانه مان است ، اینکه بعدازان استوری ها خواهان ،بیشماری دارم ، اینکه چرخ زندگی در روزهایی ک چهار چرخش پنچر بود میچرخید ، هرچند ناجور ، تا اینکه بمب ترکید ، در کشاکش تحقیرات جناب ح یکروز صبح به خانه ی سرد و ساکت و مغموم ف/ن رفتم ، پای ابو شکسته بود نه به اندازه ی قلبش ، ف تنها بود ، گفت میخواهد جدا شود ، گوش هایم زنگ میخورد ، گیج شدم ، یک دور تمام ان روزهای ارایشگاه را مرور کردم ، روزی ک رفتیم برای ابروها سوال پرسیدیم ، روزی ک برای کار لیفت رفتیم روزی کبرای ناخن رفتیم ، صبح ارایشگاه ک از هفت صبح ازخواب پریده بودم و گیج گیجگیج در حالی ک هیچ کاری نکردم به ارایشگاه رفتم ، ف در افتضاح ترین حالت خودش در ان لباس ناجور و ارایش ناجور تر لبخند رضایت زنان نگاهم میکرد ، تا ان لحظه ایی ک سوار ماشین شدند و رفتن و مراسم و ان شبی ک با ف-ی شب نشینی داشتیم بدون ز-م و صحبت های ان شب ، روزهای عجیبی بود و از تمام چیز هایی ک گفتم این روزها عجیب تر ، حالا ما چیزی کمتر یک ماه مهلت نشستن در این خانه را داریم ، در ماه های آینده اینجا قرارست با خاک یکسان شود و عمارتی شود ، ف/ن دیگر خانه ی شوهرش ک در نزدیکی اینجا بود ، نیست و به خانه ی پدرش رفته ، جنگبین شان شروع شده و هنوز همه گیجند و خراب ...
حالم شبیه ادمیست ک قمار نکرده باخته ست ، از تمام چیزی ک داشتم یک بار سینه را دادم جلو و گفتم دارم کار درست انجام میدهم ، هیچ وقت هیچدوستی نداشتم که برایش وقت صرف کنم هیچوقت هیچدوستی نداشتم که برایم وقت صرف کند منظورم در این چندسال اخیر است ، از اینکه ف داشت عروسی میکرد و میتوانستم کار مفیدی انجام دهم خوشحال بودم ازاینکه داشتم در یک خوشبختی سهیم میشدم خوشبخت بودم ، از صدقه سر انها من هم صاحب خواهان زیادی شده بودم ، بخشی از شکستگی قلبم در این روزها را مدیون ازدواج ان هایم ، روزهای خوش تمام شد و حالا وقت شکستن کاسه کوزه هاست ، آن دو رابطه شان شروع نشده به پایان رسید ، گندش درآمد ، ادم هایی ک در این مدت دوستشان داشتم هم همینطور ، یکی پس از دیگری ، اعتمادکردم ، خراب شد ، اعتماد کردم ، سرم شکست ، اعتماد کردم قلبم شکست ، هنوز هم ادامه میدهم ، چاره ایی ندارم ، جمعه وقتی روبروی ف- ن نشسته بودم توی کافه ی سیتی سنتر و یاد روزهای قبل ازدواجش کهنوز شیش ماه ازش نگذشته اش کردیم میخاستم یک آن همه ی این شیش ماه را بالا بیاورم ، حس کردم جفتمان در یک قماری باخته ایم و حال وقت پس دادن تبعاتش رسیده ، برای من به نوعی دیگر ، شاید بی سر و صداتراز او اما عمیق ، جمعه ی گذشته چندین ساعت گریه کردم برای کسی که علنی میگفت نمیتوانم بخواهمت و توام نخواه ، این دیگر خیلی جدید بود ، حس میکردم تمام این یکی دوماه ک خودم را از دل بستن مصون نگه داشته بودم آب بود در هاون و آمد به سرم از آنچه میترسیدم ، من گرفتار وقتی شده بودم ک او برایم میگذاشت ، شیفته ی توجهی شده بودم ک هیچوقت هیچکس اینقد عمیق به من نداشته بود ، او فهمید ک کنار من تلف میشود ، خیلی متمدنانه جدا شدیم ، بعداز ان چندباری همان حرف های متمدنانه را باهم مرور کردیم ، اخریش دیشب بود ، گفت بدردت نمیخورم و من هم تایید کردم و بغض کردم و بغض کردم و بغض کردم بهش گفتم دلم یک روزی برای این بغضی کبرایت کردم هم حتی تنگ میشود زمانی که فاصله بین مان گرد غریبگی میپاشد ... تماس که قط شد زدم زیر گریه ، راستش را بخواهید نزدیک به دو هفته ست که سراسر مریضم ، چندین روز سردردهای عجیبی گرفتم ، یکروز احساس کردم دارم سکته میکنم و فردایش افتادم، هنوز زمینم و روحم کلافه ، ف/ن در تدارک یکرابطهی جدید ست با یک مرد هوسران متاهل و منی ک خودم خاریست در پهلوهایم کشان کشان او راهم به دندان میکشم و باخودم اینطرف انطرف میبرم ، خسته ام ، ذهنم خسته تر ، دیشب بزور با اقای ح به جایی رفتیم که حالم از چیزی ک بود بدتر شد ، این حس ک یک نفر را در وجودت تمام میکنی و او رهایت نمیکند جوری ک نه انقدر هست کبشود رویش اسم رابطه بگذاری نه انقدر نیست ک اسمش را از یاد ببری ، خسته ام ، احساس همزاد پنداری زیادی با ف/ن میکنم ، هردویمان مبتلا به درد کمبود توجهیم و در ریدن به خودمان مهارت زیادی داریم ، این شب ها هم بگذرن ، جا برای مشکلات جدید باز شود ، این دلتنگی و اشک ها تمام شود تا جا برای دلتنگی واشک هایجدیدتریبازشود ، هر زمان که قید کسی را میزنم و اشک میریزم یک پرده ی تاریک روی قلبم سایه سنگین می اندازد ، هیچکس انقدر دوستم ندارد که روحم را مالک شود ، همه می آیند تا فقط لذت چیز های بی ارزش را ببرند و اهیمتی ندارد تو چقد خسته ایی ، تنهایی و ناامید .