اسباب کشی رنج است ، گذشتن از آدمی که دوستش داری ، رنج است ، سفر به شهری که در ان قبلا بارها رنج کشیدی ، رنج است ، معاشرت در جمع آدم هایی که یا آنقدر از تو بزرگ ترند یا آنقدر کوچیک که احساس غربت کنی همرنج ست ، داشتن یک فروشگاهی که یک آدم متدین در آن وارد نشود ومثل آدم دهانش را ببند فضولینکند دخالت نکند توهین نکند ازار ندهد هم رنج ست ، تنهایی اما از همه ی این چیز ها رنج تراست ...
ایامی که گذشت همانقدر که خندیدم بیشترش گریه کردم ، همانقدرکه دل بستم بیشترش دل بریدم ، دیگر فقط یک ظاهری مانده و منی که سخت مشغول حفظشم ، گاهی یادم میرود گاهی برمیگردم به ذات تاریک خودم و ادم ها را همانهایی که این روی دارک من برای غیرملموس سترا میترسانم ازخودم دورمیکنم و یادم میرود که احساس درد پیداکنم یادم میرود غمگین شوم...
دراین مدتی ک گذشت یک سفر مشهد پرحادثهرا از سر گذراندم وقتی برگشتم صاحب خانه قصد خراب کردن داشت درکمتراز دوماه تمام انباری ک از فروشگاه در خانه تبدیل به شلم شوربا شده بود در این دوسال کذایی را سروسامان دادم ، کارگرها امدند بابا بیشترچیزهای سنگین را خودش کمک کرد ان های تمام سبک هارا کول کردند و بردند و پنج تومن شان از جیب کبود من بابت هیچ بعلاوه پذیرایی مفصل و احترامی که لایقش نبودنداز سمت بابا دریافت کردند و سه روز خون دل خوردیم تا تمام چیزهارا بار ماشین کردیم و اوردیم انقدر اذیت شدم که تا دو هفته بعداز اتمام ان در خانه ماندم خانه ایی ک شبیه هرچه بود جز خانه، سریال های کره ایی دیدم و مثل سگ همراهشان گریه کردم انقدر گریه کردم که منتظر مرگ بودم ، مرگ اما در قالب یک سفر امد ...هیچ چیز حالم را بهتر نمیکند ، رنج سنی ادمهایی ک می ایند سمتم و دوستم دارن روز ب روز دارد پایین می اید ، ۱۵ سال ، ۱۸ سال ، در فامیل ما هیچ فرد بدرد بخوریبرای دوست داشتن وجود ندارد ، جز همین بچه ها که بودن شان از یک جایی ببعد حالم را خراب میکند ...
درانتهای زندگی ام ، دلم چیزی بیشتراز یک چاق سلامتی محترمانه صمیمی میخواد چیزی بیشتر از اینهایی ک فقط تنهاییم را بیشتر ب صورتم میکوبد ، خاستگارهایم بقدری تهوع اورند که صد رحمت ب مجردی و عالم گوهش ..
فقط خودم میدانم که چه مرگم ست ک ذهنم این مزخرفات را ردیف کرده ست...