این هم یک بخش از زندگی ست ، میگذرد ، میترسم بروم و آسیب جدی در درس و کنکورش بخورد ، اون دوستم دارد مثل یک همبازی مثل هرچیزی غیرازانهایی که من و شما بهش فکرمیکنیم ، دنیای این بچه پراز آسیب روحی ست ، بسیار تنهاست و پرحرفی هایش نشان ازان دارد که در این سالها حرف های زیادی در دلش تلنبار شده ست ، حرف هایش که تمام بشود میرود ، سنش بیشتر که شود دانشگاه که برود خودش میرود ، میگوید نمیروم میگوید من تا همیشه تو را دوست خواهم داشت ، مثل مادری که شاهد ک... شر گفتن های کودک دلبندش ست لبخند میزنم و بهش از دنیای ناشناخته ی اینده میگویم پدیده ی عجیب افزایش سن و انفجار باورها و تمام ان من همیشه تورا ها .... عذاب وجدان میگیرد و بیشتر میترسد که یک روز من نباشم و حس خیانت میگیرد ، با خودم فکرمیکنم ان تیکه ی پازلی ک در تمام مردان بالغ سالها دنبالش میگشتم همین چیزی هست ک مسترکی دارد ، انگار پسران در ۱۸ سالگی ادم بهتری هستن ودر سالهای مردانگی پسرفت کرده و تبدیل ب موجودغیرقابل اعتمادی میشوند ...