امشب ساعت ۷ همدیگرو دیدیم ، توی پارک ۶ ساعت حرف زدیم ، سرما بی نهایت بود، گرمای صحبت بیشترازهرچیز، راه رفتیم ، چای و کاپوچینویگرم ورانی تگری وکیک خوردیم و حرف زدیم ، حرف زدیم ، حرفزدیم و این عطش آشنایی فروکش نکرد ...
ازیگلفروشسیاریه شاخه گل رزقرمز خرید و بهم داد...
همه چیز ساده بی ادا ، حتی میتونم بگم عجیب غریب و قابل شکایت و غرغر...اما زیبا .. قابل لمس...
نمیدونم چی میشه ، فقط میدونم نبودنش غم انگیزه ، بودنش سخت ...